برای خاطر نخستین گناه دوستت دارم.
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
انگاری خبر نداری تو شکوفه های سیبی
مثه چشمه های البرز پاک و ساده و نجیبی
انگاری خبر نداری پیش چشمات کم میارم
توی سرمای زمستون تو شدی یاس بهارم
انگاری خبر نداری بی تو لاله بی قراره
بی تو حتی قاصدک باز هوس سفر نداره
همه توانم را جمع می کنم
و برای دیدنـت آماده می شوم
باید عجله کـنم
فرصت فکر کردن ندارم
با همین یک نگاه آخر
باید هرچه در دلم دارم بگویم ...
و سپس به آهستگی از تو دور شوم
به آهستگی ...
گاهی من را به یاد میاوری
گاهی من تو را به یاد میاورم
عجیب است !
گاهی هر دو
چیزی به این سادگی را
از یاد می بریم ...!
شـایـــد
عـشـق همین اسـت !
که مــن :
همیشه بـا یــاد تــو بـاشــم
و تــــــــــــو :
با هر کـه میخواهی ...!
شايد روزي به هم برسيم
كه ديگر هيچكدام را توان از نو شروع كردن نباشد
شايد روزي به هم برسيم كه هردو خسته باشيم
از جستجو، از، انتظار، از نا اميدي ، از سرنوشت
و دست روزگار چنان گرفتارمان كرده باشد
كه تنها به لبخندي و سلامي مختصر اكتفا كنيم
شايد آنروز تنها به چشم يك آشناي ديرين به هم بنگريم
نه آن معشوقي كه دل همواره پي ديدنش مي تپيد
شايد روزي كه به هم برسيم
خواسته يا ناخواسته چنان حصاري بينمان شكل گرفته باشد
كه حتي خاطرات خوش گذشته نيز قادر به برداشتن آن نباشد
از چنين روزي سخت در هراسم
دیــــــــــــدن تو زیر بارون ، نه خیاله ، نـــــه یـــــه رویا
حس اون لحظه س که دست چشمه می رسه به دریا اون دقیقه س که گل سرخ پیرهن شبنم مـــی پوشــه لحظه ای که خاک باغچه اشک بارون و مـــــــی نوشـه کشف طعم ی ترانـــس توی لب تلخـــــــــــــــــی تکرار یا تولــــــــد ی آهنگ ، تو خیابون ، زیر رگـــــــــــــــــــبار تو رو دیدم تو رو دیـــــــدم تو رو دیــــــــــــدم زیر بارون ... دیدمت وقتی که بارون ، شبو می شست از خیابون ... زیر بارون تو رو دیــــــــــدن : لمس پرهای فرشـــــــته فصـــــل رگــــــبار قشـــــــــــنگ غزلای نا نوشـــته ... تنها چشم خیس بارون ، شاهـــــــــــــــد دیدار ما بود هر دو لب بسته گذشتیم ، این ســـکوت خود صدا بود رفتی اما جا گذاشتــــــــــی ، همه ابرا رو تو چشمام برو امـا خوب بدون که تا همیشـــــــــه تو رو می خوام برو امـا خوب بدون که تا همیشـــــــــه تو رو می خوام
روزگارم ابریست!
من اگر تنهایم٬
یاد تو با من هست!
مهربانم!
روزگارم ابریست٬
کاش این بار جای خورشید
تو آفتاب شوی!
ای که همه خوبیها از آن تست
و من بی تو غرق در آه و اندوهم
پس شوق زندگی را در من بر انگیز
که با تو بودن را دوست دارم . . .